تبليغاتX
جدایی

جدایی

امیدوارم تا وقتی من تنهام توأم تنها بمونی... امیدوارم هر زجری من کشیدمو می کشم توأم بکشی...

چون باید امثال تو یاد بگیرن دوست داشتن یعنی چی؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 7:56  توسط تب دیده  | 

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 7:54  توسط تب دیده  | 

ما چون دو دريچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز آينده
 عمر آينه ی بهشت ، اما ... آه
 بيش از شب و روز تيره و دی كوتاه
 اكنون دل من شكسته و خسته ست
 زيرا يكی از دريچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
 نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 7:52  توسط تب دیده  |